۵ مطلب با موضوع «حج محمود در کلیدر» ثبت شده است

به سلامتی و دل خوش !!!

بالاخره جلد هشتم رمان کلیدر هم تمام شد . عجب قلمی دارد این محمود !

=================

ص 2090: درد اینجاست که درد را نمی توان به هیچکس حالی کرد.

---------------------------------------------------------------

ص 2101: این جماعت با خوشه چینی بزرگ شده اند ، چشمهایشان تنگ است مثل کون خروس . یک کف ِ دست زمین و پنج مَن تخم ِ کشت ؛ این است همه چیزشان! ... از همه شان بدم می آید .

---------------------------------------------------------------

ص 2274: گل محمد :«آدم هزار جور رفیق دارد ...»

ستّار : «نه ! آدم فقط یک جور رفیق دارد.

---------------------------------------------------------------

ص 2276: آدمها عمدتا دو جور هستند ، یا - دست کم - من دو جور دیده ام. یک جورش آدمهایی هستند که بدون یقین و ایمان نمی توانند زندگی بکنند؛ و یک جور دیگرش آدمهایی هستند که با یقین و ایمان نمی توانند زندگی بکنند.

  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵

    محمود جان سلام!

    سلام ای پیرمرد. تولستوی ایران ، سلام!

    تو مرا با واژه هایی آشنا کردی که خواندنشان آن قدر برایم شیرین است که نمی دانم زمان ، لا به لای رمانت و بر ساعت ِ من ، چگونه می گذرد.

    تو ای حکیم ، درس ِ زندگی را چه خوب وصف کردی بین عشق ِ مارال و گل محمد *، کاکل ِ پریشان مدیار* ، تیز دندانی بابقلی بندار* و حرامی ِ کردار ِ شیدا* و ... که وصف العیش ، نصف العیش. هم برای تو ، هم برای من . هم برای ما!

     و رمانت ، آن ده جلد، کلیدر، پر است از زندگی، زندگی، زندگی. گرسنگی. ترس ِ شبهای کلیدر. خنجر ِ ستارگان بر ملحفه ی آسمان ِ کویر. رنج ِ مردمان ، رنج ِ پدرانمان ، مادرانمان.

    ادبیات ِ خاص. به جاش، جملات کوتاه، منقطع و کوبنده. به جاش، بندها بلند ، قصه کشدار ، تعلیق ِ خوش.

    آخر ای لا مروّت! چه جادویی در قلمت داری ؟! مگر یک خانواده ی کرد ِ پاپتی که نان شب ندارند، چقدر بالا پایین دارند که ده جلد قلم را بر کاغذ کشانده ای ... مگر قلم چه توانی داشت ، مگر گرده ی کاغذ چقدر تحمل ؟!

    محمود جان! تولستوی اگر پرگویی می کند و قلم از پی ِ قلم تمام می کند، سن پطرزبورگ ِ بی نهایت را دارد و شبهای بی پایان ِ مسکو را. محفل های چراغانی نیمه شب را دارد و سالن های رقص و پرگویی ِ مردم  ِ متمدن و محکم ِ روس.

    اما تو چه داری ؟! کلیدر را و کویر را و آسمان خسیس را و سه چهار چادر بی در و پیکر از خانواده ی کلمیشی* را و چند پاره آبادی و یک مشت کور و کچل را و ...

    اما چرا وقتی اثرت را می خوانیم، دیگر نمی خواهیم آن را پایین بگذاریم؟! چرا وقتی ما گوش می شویم و تو زبان، دیگر نمی شود ایستاد ؟! نمی شود نشست ؟! نمی شود قرار گرفت؟! همه سر شور می شویم ، همه سر شوق !!!

    آری ای مرد ِ گله های کلیدر ، ای سواره بر جمّاز، ای رامگر ِ اسب ِ تکسوار ، ای عاشق ِ پر دل، ای دل پر از غم ، ای دل پر از شوق ، پر از ذوق !!!

    خدا نگهدارت باشد. مولا مددیت کند. مولا مددی !!!

    ================

    * شخصیت های رمان ِ کلیدر

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    کلیدر (2)

    سیراب از آزار پیوستۀ خود، گاهی آدم به این می رسد که از چیزی بگذرد. یا اینکه در این دم بگذرد. گونه ای آرامش در آن می جوید. بسا که این آرامجویی خود را به پای بزرگواری اش می گذراد. پیش خود، گذشت می کند. آنچه را که به انگیزه های ضروری طبع ِ خود و به منظور رهایی خود، انجام می دهد، گذشت نام می نهد. ناز ِ بلند همتی خود را دارد. به آسانی خود را فریب می دهد و کاری را که در نهایت ناتوانی و ناچاری نتوانسته به انجام برساند، ناچیز می شمارد. آن را ناهمسنگ خود وانمود می کند. خود را بیش از آن می شمارد. و در این رفتار فریبنده اش-که او به هیچ روی آن را غش دار نمی بیند- شکوه و فراز حس می کند. جایی در بلندی برای خود می سازد. سربلند و افراشته، شسته و پاک می نماید. از خواری خود زیجی می سازد؛ بی اعتنا بر آن همه حقارتی که بر او روا شده است. پاکی نفس می جوید.

    پساپست 1: جلد یک و دوش تمام شد.

  • ۳ پسندیدم
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    کلیدر (1)

    در این جهان گرد و فراخ، کم آدمی رهاست، آزاد است. هر تنابنده گرفتار در گرفتار است. پنداری مردمان در تار ِ عنکبوتی بی پایان گرفتار آمده اند. هر تن، بندی ِ تن ِ دیگر، چیز دیگر. شانه هایشان بسته شده است. دست هایشان بسته شده است. مغزهایشان، زبان هایشان بسته شده است. بسا صد سالگانی، درون همان چاردیواری که پای بر خشت نهاده اند، سر بر خشت می گذراند؛ بندی ِ خشت ِ دیوار. بسا کسانی که تو می شناسی بر دیگچه های سکه ی خود، اژدهاوش چمبر زده اند؛ بندی ِ خون ِ ناچاران. بسا گرفتاران. بسی گرفتاران. یکی به کندوی خود، یکی به انبار خود. یکی به دشت و یکی به آبش. یکی به گله ، یکی به چوبدست گله. اربابان به غارت و آن دیگران به غارت شدن...

    توری است تنیده در هم این زندگانی ، درویش!

    کلیدر، ج اول ، ص 368

  • ۱۱ پسندیدم
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    بالاخره خریدمش ...

    کلیدر؛

    کتابی که همواره برایم حتی اسمش هم جذاب بود و رازوش.

    کتابی که وقتی رفته ای کتابفروشی و یک صفحه اش را باز می کنی و می خوانی ، با چنان قلم پایدار و محکمی رو به رو می شوی که نمی توانی قید پولهایت را نزنی و نخری ش.

    کتابی که به جرأت بعد از خواندن سیصد صفحه اش می گویم ، تولستوی ایران است دولت آبادی.

    هر از چند گاهی ، قسمتیش را می گذرام ، باشد که زیبایی هایش ، وبم را بیاراید ...

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • سه شنبه ۳۰ شهریور ۹۵
    هر که دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
    نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است....