۱۶ مطلب با موضوع «خاک بر سر ِ ما علماء» ثبت شده است

هرزه چران

نگاه ِ رهایش بر هر زنی در خیابان قفل می شد. این چه بود ؟ چه چیز را سیراب می کرد ؟ نمی دانست ! پراکندگی همه اش را پر کرده بود. دلش می خواست همه باشد. دلش می خواست به همه چیز برسد. و رویاهایش ... هر شب با دختری و هر لحظه با زنی. این همه را از کجا یافته بود ؟ این همه اتفاق که با رفتنی و آمدنی نابود می شدند ، این همه در تنش و سرش و خیالش چه می کردند ؟

اگر نبود این هرزه چرانی در دل ... چه می شد؟ حالا که هست چیست؟

=============

رسول اکرم: اگر زیاده روی در سخن گفتن شما و هرزه چرانی در دل شما نبود، هرچه من می بینم شما می دیدید و هرچه می شنوم می شنیدید.

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

    چرا من علاقمند به دین شدم ؟ -قسمت دوم-

    امکان خوشبختی برای همه ...

    وقتی یک مکتب خوشبختی را تعریف می کند ، باید دید چند درصد مردم جامعه می توانند با آن تعریف خودشان را خوشبخت بدانند ؟ برای مثال ، در آمریکا کسی خوشبخت شمرده می شود که پولدار ، سالم ، جوان ، زیبا و باهوش باشد. یعنی عده ی زیادی از مردم خوشبخت نیستند ، بنابراین به قهرمان هایی مثل مرد عنکبوتی علاقه ی خاصی نشان می دهند. بعد یک سری روانشناس پیدا می شوند که می خواهند مردم را تسکین بدهند ، آنوقت می گویند خوشبختی نسبی است و هر کسی یک درصدی از آن را دارد و از این جور خزعبلات.

    اما به عقیده ی من ، خوشبختی یک تعریف واحد دارد ، و نسبی هم نیست . صفر است یا صد. یا شما خوشبختید یا خیر. اگر در آمریکا عده ی زیادی از مردم نمی توانند خوشبخت باشند ، علت آن نسبی بودن خوشبختی نیست ، علتش تعریف اشتباه ِ خوشبختی است.

    یکی از دلایلی که من به مذهب علاقمند شدم این بود که دین به من می گفت ، همه ی انسان ها ، پولدار ، فقیر ، زشت ، زیبا، با هوش، خنگ، زرنگ ، دست و پا چلفتی و ... می توانند خوشبخت شوند ، چون تعریف خوشبختی در دین ، یعنی کسی که خودش را بشناسد، و خودش را شکوفا کند. یعنی وسیله خوشبخت شدن هر کس ، خود اوست ، که خب هر شخص ، صد در صد در اختیار خودش هست ، بنابراین همه ، به یک نسبت ، و بدون کوچکترین تفاوتی ، می توانند خوشبخت شوند. و این برای من ، یک نوجوانی که در به در دنبال خوشبختی بود و همه ی مکتب ها دست رد به سینه اش می زدند ، مثل لیوانی آب بود در بیابان.

  • ۱۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

    ایده آلیست ...

    همیشه توی زندگیم می خواستم بهترین باشم. and here is the deal :

    از کلاس اول ابتدایی تا سوم راهنمایی ، هر سال شاگرد اول می شدم. و هر سال به شدت از طرف پدرم تشویق. پدرم من رو به رخ همه می کشوند و حسابی تحویلم می گرفت. مخصوصا دوره راهنمایی که مدرسه ی نمونه ای بود و همه شاگرد اول ها جمع بودن. و کلا از طرف همه ، یعنی خونواده ، دوستام ، فامیل و ... تشویق می شدم : آفرین که شاگرد اولی، آفرین که بهترینی، آفرین که کسی بهتر از تو نیست. و این برای من تبدیل شد به یک چالش . چالش بهترین بودن. شدم یک ایده آلیستِ واقعی. همیشه و همه جا  تمام سعی و تلاشم رو می کردم که بهترین باشم. که ایده آل باشم. میدونین نتیجه اش چی شد؟

    نتیجه اش این شد که از خیلی چیزها لذت نبردم ، وقتی دیگرانی که این چالش رو نداشتند از اون چیزا لذت می بردن.

    نتیجه اش این شد که خیلی تصمیمات زندگیم رو به خاطر این گرفتم که این کار سخت ترین کاره و من باید تو سخت ترین کارها بهترین باشم ، در صورتی که می شد خیلی راحت تر اون کارها رو انجام داد و از بقیه ی زندگی لذت برد. مثلا پایان نامه ی ارشدم ، یا پروژه های دوران کارشناسی. یادمه پروژه ی کارشناسی ام رو اگه یکم دیگه روش کار می کردم می شد یه پایان نامه ی ارشد (به قول استاد راهنمام)

    نتیجه اش این شد که خیلی از کارها رو به خاطر اینکه بهترین نبودم رها کردم. مثلا ورزش رو . من هیچوقت قرار نبود ملی پوش بسکتبال بشم ، اما می تونستم در حدی باشم که تو یه باشگاه معمولی بازی کنم و هفته ای دو بار برم مسابقه و کلی روحیه بگیرم. یا هنر . من قرار نبود میرداماد بشم و نستعلیق کار فوق العاده ی ایران . اما می تونستم گاهی برای دل ِ خودم خطاطی کنم و کلی عشق کنم.

    و خیلی از نتایج مزخرف دیگه. یادم باشه که بچه ام رو ایده آلیست نکنم.

  • ۱۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

    روز مهندس با کلی تاخیر ... مبارک !

    وقتی یک کاری رو مصرانه انجام میدی و به جواب نمیرسی ... وقتی ساعت ها درگیرش می شی و بالا و پایین میری تا بالاخره یه جوری مساله رو حل کنی و فایده نداره، وقتی گردنت و کمرت و بند بند مفاصل بدنت به شدت درد میان ولی تو ول کن نیستی... به یه جایی میرسی که کم کم ناامیدی میخواد بیاد سراغت، همون موقع رو دووم بیار . همون چندلحظه مقاومت کن و کم نیار. وایسا. اونوقته که میتونی لذت مهندس بودن رو درک کنی ... اینجوری یه مهندس می شی حتی اگه مدرک نداشته باشی ...

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

    نحوه ی پاسخ دادن به تیکه ها و شاید هم فحش های دیگران !!!

    در مواجهه با یک عدد انسان بی شعور که دهن خود را باز کرده و چشمان خود را می بندد می شود به سه روش عمل کرد و در هر عمل به چند طریق قضاوت می شویم.

    در اولین راهکار ، ما هم دهان خود را باز کرده و چشمانمان را می بندیم.

    قضاوت دیگران: باشعورهای ِ اقلیت : ای کاش تحمل می کردی. بی شعورهای ِ اکثریت : حقش بود.

    در دومین راهکار ، ما سکوت می کنیم و چیزی به طرف نمی گوییم و تحمل می کنیم.

    قضاوت دیگران ؛ باشعورهای ِ اقلیت : آفرین . بی شعورهای ِ اکثریت: چقدر بی عرضه ، لال شده بود هیچی نمی گفت.

    در سومین راهکار ، ما جواب طرف را می دهیم ولی بر عکس. مثلا می گوید تو خری ، ما هم می گوییم که من خر نیستم چون خر چهارپا است و من دو پا ، گوش های ِ خر دراز است و از من نیست و ... .

    قضاوت دیگران : باشعورهای ِ اقلیت : آفرین . بیشعورهای ِ اکثریت : آفرین (خنده یِ حضّار).

    کاری به دین و آخرت و خدا و پیغمبر هم نداشته باشیم ، در جواب بدی خوبی کردن ، در ِ همه یِ دهان ها را می بندد.

    + خوبی را خوبی کردن خَر خاری است ، بدی را بدی کردن سگساری است ، بدی را خوبی کردن کار خواجه عبدالله انصاری است.

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    روزنامه که نمی نویسی برادر !!!

    توجه: این مطلب هیچ ربطی به وبلاگ هایی که میان ِ هزار تفکرشان یکی اش می شود مطالب زیر ، ندارد !!!

    وقتی دیدید که یک وبلاگ نویس - تأکید می کنم یک وبلاگ نویس- بیشتر مطالبش در مورد وقایع یومیه است ، یعنی حوادث و اتفاقات رسانه ای -مثل پلاسکو یا هاشمی- ، بدانید که تفکرات صاحب وبلاگ به انتهایش رسیده و منتظر یک واقعه در جهان خارج است تا نظرش را در مورد آن بنویسد. منتظر است تا پلاسکو آتش بگیرد و مردم در مسیر آتشنشانان قرار بگیرد تا از بی فرهنگی و جهان سومی بودنمان بنالد. منتظر است تا فلان کس در آمریکا رئیس جمهور شود ، تا نظرش را در مورد پوپولیسم آمریکایی بگوید. منتظر است تا هاشمی بمیرد -خدایش بیامرزد- تا کل جریان های سیاسی ایران را نقد و بررسی کند.

    اینجور افراد در جامعه هم ظهور و بروز دارند. آن امام جمعه ای که منتظر است هر حرفی را که رهبر می زند در نماز جمعه بازگو کند. غافل از اینکه آن حرف را خود ِ رهبر زده است و ایشان اساسا نیازی نیست زحمت بکشند و وقت مردم را بگیرند و همان حرفها را منتها با لحن بد و غیر جذاب بازگو کنند. یا آن مثلا اندیشمندی که هر روز در رابطه با موضوع روز یک سخنرانی ابلهانه و خالی از هرگونه حکمتی انجام می دهد و وقت همه را می گیرد.

    یادمان باشد که نویسنده ی وبلاگ نباید اینچنین به ابتذال کشیده بشود. اشاره به مسائل روز اشکالی ندارد ، اما همراه موج ِ جمعیت رفتن و همرنگ ِ جماعت شدن، بیشتر با بازیگران عقده ی جنسی داشته ی اینستاگرام متناسب است تا با نویسنده ی متفاوت و با فکر ِ وبلاگ .

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵

    تلگرام و اینستاگرام ... چگونه می توانند خوب باشند ؟!

    راستش دیدم خیلی از تلگرام و اینستاگرام بد می گن ، اما من اومدم ازشون دفاعی بکنم و بگم که درسته که بیشتر استفاده ی ما ایرانی ها از این ابزارها ، سوءاستفاده است ، اما خب اینجور چیزها استفاده های مفیدی هم دارن. مثلا در اینستا میشه پیج ِ فست فودهای شهرتون رو دنبال کنین و وقتی می خواین به یک رستوران برین آپشن های زیادی داشته باشین ، یا تو تلگرام میشه کانال ِ مشاهدات چند دانشجوی ایرانی در آمریکا رو دنبال کرد و از اتفاقات ینگه دنیا بصورت مستقیم و بدون عینک آشنا شد.

    خلاصه اینجور ابزارها استفاده های خوب هم دارند. بیایید خوب استفاده کنیم :)

    حالا اگه کسی کانال مفید یا پیج به درد بخوری میشناسه معرفی کنه ... ممنون.

  • ۹ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵

    آخر زندگی

    آخر زندگیت ،

    از کارهایی که نکردی بیشتر پشیمون می شی تا از کارهایی که کردی .

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    ما مردم ایران

    من مردم را نمی فهمم. یا من خیلی خرم ، یا مردم ایران خیلی شگفت انگیز.

    چطور می شود از هاشمی به خاتمی رسید و از خاتمی به احمدی نژاد و از احمدی نژاد به روحانی که همان هاشمی است ؟!

    چطور می شود که احمدی نژاد به این دلیل رأی آورد که مقابل هاشمی ایستاد و روحانی به این دلیل رأی آورد که کنار هاشمی ایستاد ؟!

    چطور می شود که 3 میلیون نفر راهپیمایی سکوت می کنند در اعتراض به رایی که صد در صد مشخص است تقلبی نیست ، بعدتر همان ها نه دی بیرون می آیند و آن می کنند که میدانید .

    چطور این همه تغییر موضع ؟! و چرا برگشتن به همان موضع اولی ؟!

    یکی من را روشن کند ... این مردم که می گویند ما اهل کوفه نیستیم ... پس چرا اینگونه اند ؟!

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    از عمود یک تا عمود هزار و چهارصد و سی !

    نبودم این چند وقت ... داشتم پیاده از نجف میرفتم کربلا.

    باشد تا اگر حوصله ای بود بنویسم در مور عراق :)

    پساپست۱: تجربه ی اربعین مثل هیچ تجربه ی دیگری نمیشود. متفاوت ترین حس زندگی.

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵
    هر که دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
    نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است....