رمانی که توسط گوستاو فلوبر نوشته شده است. قصه ی زنی که ازدواج می کند و عشق را در آن نمی یابد و سپس خیانت می کند. نه یکبار که دوبار. و در زنا هم عشق را نمی یابد و پس از خستگی از زنا و فساد، به یاد دوران نوجوانی و پاکی معنوی اش می افتد که بین راهبه ها در کلیسا عزلت گزیده بوده است و احساس می کند که عشق واقعی همانجا بوده است و بس .

محتوای این رمان ، تصمیمات گناه آلود زنی است که از یکنواختی ِ زندگی ِ زناشویی به تنگ می آید و برخلاف اغلب زنان هم عصر خود، به این یکنواختی تن نمی دهد و با تصمیماتی که می گیرد ، به طرف شور ِ زندگی چنان می رود که هم خود و هم خانواده اش را بیچاره می کند. تصمیماتی که زندگی را از یکنواختی بیرون می آورند و به هلاکت می کشانند.

این رمان خطی است و خسته کننده . ریتم وقوع حوادث سریع است ، اما بدون هیچ پیچیدگی و تعلیق ،  و بنابراین ساده و کسل کننده. شخصیت های رمان به خوبی شکل نگرفته اند و خیلی از اوقات، اصلا دلیلی برای وجودشان در رمان یافت نمی شود. شاید اگر این رمان قبل از آناکارنینای تولستوی خوانده شود جذابیتی داشته باشد ، اما پس از روایت خیانتی که در آناکارنینا اتفاق می افتد و صحنه آرایی ها و مداقه های اجتماعی ِ ظریفِ نویسنده ، دیگر خیلی سخت می شود که اثر جناب فلوبر را جذاب یافت. خیلی از صفحات را به سرعت طی کردم مثل فیلم هایی که گاهی خیلی از صحنه هایش را به جلو می زنم و مطمئنم که چیزی را از دست نمی دهم.

اما این رمان یک نقطه ی قوت خیلی بارز هم داشت و آن پایان بسیار زیبا و شگفت انگیز آن بود که هم خوب روایت شده بود و هم خوب پرداخته شده بود و همه چیز همانطور که بایست سر جایش بود و به انسان حس یک پایان خاطره انگیز را می داد . چند فصل آخر را بایستی جدا کرد و به خاطر آن به فلوبر جایزه داد.

البته هر چیز را باید در جای خود بررسی کرد. مادام بوواری حتما در زمان خود آن قدر اثر شاخصی بوده که الآن به دست من ِ خواننده در ایران می رسد.