صبح زود از جلوی در خونه اشون رد شدم. در نیمه باز بود و چشم های هیز من تا ته خانه را جارو کردن تا اونو ببینن. اما هیچی نبود. لعنت به من ! هر در نیمه بازی که توی صورت اون وا نمیشه. پس چرا من پشتِ همه درهای نیمه باز دنیا رو دید می زنم ؟! آدم باید با خودش رو راست بشه. اگه دنیا رو می خواد بیفته دنبالش . اگه اونو می خواد بره و درو باز کنه ببینه چرا این درهای لعنتی اینقدر مرموزانه نیمه بازن . مثل دهن نیمه باز . نه حرف میزنه ، نه خفه میشه. چندش ! جلوتر رفتم . اما نه . این دفعه باید حسابم رو با این در صاف کنم. اگه به پشت همه ی درهای دنیا هم بمونم بیخیال ! این یه درو وا می کنم . بر گشتم و در رو باز کردم . هیچی نشد. هیشکی نبود. سکوت. زیر زمین رو نگاه کردم. نگاه بچه ای که دو پا نداشت و آرام آرام اشک می ریخت. دیگه نفهمیدم چی شد. پایین بودم و بچه توی بغلم بود. کی منو کشونده بود اینجا ؟! خدا یا شیطان ؟

بچه آروم گرفته بود. کلی بچه ی دیگه هم اونجا بود . اما هیچکدومشون گریه نمی کردن. یکی اومد پایین . به من گفت: مربی جدیدی؟! فکر کنم اونجا مثلا بهزیستی ای چیزی بود . گفتم نه . گفت پس چی ؟! دروغکی گفتم صدای گریه شنیدم اومدم تو. گفت هر جا صدای گریه بشنوی میری تو ؟! دلم خواست بهش بگم که تقصیره درای نیمه بازه اما ترسیدم فک کنه دیوونم. کلا من خیلی حرفام رو به بقیه نمی گم چون فکر می کنم که اونا فکر می کنن که من دیوونم . بلند شدم و زدم بیرون. وقتی میرفتم بیرون گفتم : لطفا درتون رو دیگه نیمه باز نذارین ...