در یک نقطه ای از زندگی آدم می فهمد که او هم کسی است مثل اطرافیانش ، عادی !

یک انسان ِ معمولی ِ معمولی. در اون لحظه تمام آرزوهایی که برای آینده اش داشته ، تمام خواب و خیال هایی که مجسم میکرده و تمام اونچه می خواسته ، مقابل چشمش دود می شن و میرن هوا ! بهت زده میشه، فقط چند روز یا  چند ماه گیج میشه و نمیفهمه که چی شده. ولی کم کم شروع میکنه به قبول کردن. خیلی سخته.

قبول اینکه من هیچ چیز ِ خاصی ندارم و نخواهم داشت ؛ و با یک زندگی روزمره ی تکراری به زباله دان تاریخ می پیوندم.

+من الآن در این روزهام. اگرچه کورسوی امیدی دارم ، ولی ...

+ امشب یوسف (ع) رو می دیدم ، و فهمیدم، پیغمبر هم که باشی، عزیز کرده ی خدا هم که باشی، هم فراق میکشی، هم زندان میروی ، هم شلاق می خوری و و و ... اما هیچوقت ذلیل نمی شوی .

+عادی بودن رو هیچوقت دوست ندارم و نداشتم ، همیشه فکر میکردم آدم خاصی هستم :/ اما انگار دنیا زیاد ِ به آدم خاص احتیاج ندارد. آدم ِ خاص تا دلتان بخواهد دارد.