کتاب را گذاشت کنار. دیگر خواندن رمان های قطور هم او را از عالم به در نمی بُرد. زخم، کاری بود و عمیق. تولستوی هم توان ِ تسکین ِ این درد را نداشت. به گوشی اش نگاه کرد، و همان پیامک ِ تبلیغاتی آن اپراتور مشئوم هم برایش نیامده بود. چه انتظاری بیجایی از هوشمندش داشت ؟! درمان تنهایی؟!

دم ِ پنجره رفت. به موزاییک های حیاط ِ درندشتی نگاه کرد که قبل از این، مزرعه ای کوچک بود و حالا، زمینِ بازی برای بچه های نداشته اشان. تازه ، ظهر شده بود. همسرش هنگام تاریک روشن صبح می رفت و در تاریکی مطلق شب بر می گشت. و چه کاری می توانست بکند غیر از خوردن لقمه ای نان و بعد ، خواب ؟! و همین ، آنها را غمگین کرده بود.

هم او را که با سکوتی عاقلانه، درد ِ بیشتری بر دل ِ شوهر ِ رنجور از ساعات بیشمار کار نمی گذاشت، و هم شوهرش را که می دانست اسم ِ این کار ِ برای فراهم کردن لقمه ای نان و پاره ای سقف ، و خوردن آن لقمه و خواب زیر آن پاره را نمی شود زندگی گذاشت، و خب چه می کرد ؟! بهتر از گرسنگی که بود ؟! نبود ؟!

اما به راستی چند میلیارد نفر اینگونه زندگی کرده بودند ؟! و قرار بود چند میلیارد نفر ِ دیگر اینگونه زندگی کنند؟! و در نهایت چه ؟! این همه تولد، مرگ و زندگی های یکنواخت. انتهایش کجا بود؟!

در این بین بودند کسانی که به خاطر چشم و ابروی خوش فرمشان ، یا به خاطر قرار گرفتن ِ خاص ِ سلول های خاکستری مغزشان و یا ترشح ِ درست و به اندازه ی هورمون های بدنشان و یا شکل ِ منظم تارهای صوتیشان ، تبدیل می شدند به انسان هایی با نام ستاره ، که به ظاهر دنیا را کامل می چشیدند و از آن کام می گرفتند.

و سایرین مثل برده های دوران فراعنه ، اما اینبار با لذتی مضاعف ، تخت های روانِ این ستاره ها را به دوش می کشیدند و احمقانه و خوشحال، هر جا که آن ها را می دیدند، امضاء می گرفتند و تازه با تفاخر ، آن را برای همدیگر تعریف می کردند. راست می گفت خاویر کرمنت. بیشعوری بیداد می کند.

داشت به همین چیز ها می اندیشید که پاکتی نامه را دید که دستی از زیر در ِ حیاط به داخل هل داد. و او ، فقط نگاه می کرد ، نمی دانست چه کند. لحظه ای هول کرد و ترسید و لحظه ای امیدوار شد، به چه ، خودش هم نمی دانست . رفت که ...

پایان قسمت ِ اول

ادامه دارد ...