امامزاده بودم وداشتم نماز می خواندم . با ویلچرش آمد روبه رویم کمی منتظر ماند. نمازم که تمام شد با ویلچرش آمد کنارم. سلام کرد و صحبت را شروع کرد. هم سن من. روی ِ ویلچر ، و از شدت کم صحبتی ، آمده بود با من ِ غریبه صحبت می کرد.

کارم را پرسید و اینکه متأهلم یا مجرد. گفت هفت هشت سالی می شود که روی ِ ویلچر نشسته. فلج، از کمر به پایین.

گفت : قدر ِ سلامتی ات را داشته باش/ خیلی ها این جمله را به من گفته اند، اما حسرت چشمهایش جمله اش را متفاوت کرد.

از این گفت که دوست داشت ازدواج  می کرد، اما چه کسی حاضر است با او زیر ِ یک سقف برود.

از این گفت که دوستی ندارد و تنهاست، و شب ها همیشه به همین امامزاده می آید.

و گفت و گفت و گفت ، تا من ِ نفهم، شب ِ جمعه به خودم بیایم، که چه چیز می خواهم که ندارم، و چرا این همه ناشکری ، و کی می خواهم آدم شوم، و کی می خواهم آن چیزی بشوم که باید بشوم.

و مرا به فکر فرو برد، و گاه اینگونه خدا ، چهارپایی را هوشیار می کند... الحمدلله رب العالمین.

پَساپُست : و چه کم اند آن ها که عبرت می گیرند.