آدم بعضی وقتا می خواد کسی رو گیر بیاره و کلی براش حرف بزنه ، و همه ی آت آشغالهای درونش رو بریزه بیرون، و همه ی اون چیزهایی که رسوب کرده ان و اذیت می کنن رو از اعماق ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاهش دربیاره و پرت کنه دور.

اما کسی که آدم رو نشناسه و نخواد از همین آت و آشغالا آتو بگیره و دیدگاهش نسبت به آدم عوض نشه، پیدا نمیشه... و این میشه که دیگه کم کم حرف زدن از یاد آدم میره و همه فکر میکنن که چقدر تو ساکتی ، و کم کم نوشتن هم از یاد آدم میره ... و کم کم آدمیت آدم هم گم میشه و میشه یه ماشین کوکی که از صبح تا شب یک سری کار ِ روتین بی محتوا انجام میده تا عمرش تموم بشه و یا حق !!!

پَساپُست: انسانم آرزوست ...