در این جهان گرد و فراخ، کم آدمی رهاست، آزاد است. هر تنابنده گرفتار در گرفتار است. پنداری مردمان در تار ِ عنکبوتی بی پایان گرفتار آمده اند. هر تن، بندی ِ تن ِ دیگر، چیز دیگر. شانه هایشان بسته شده است. دست هایشان بسته شده است. مغزهایشان، زبان هایشان بسته شده است. بسا صد سالگانی، درون همان چاردیواری که پای بر خشت نهاده اند، سر بر خشت می گذراند؛ بندی ِ خشت ِ دیوار. بسا کسانی که تو می شناسی بر دیگچه های سکه ی خود، اژدهاوش چمبر زده اند؛ بندی ِ خون ِ ناچاران. بسا گرفتاران. بسی گرفتاران. یکی به کندوی خود، یکی به انبار خود. یکی به دشت و یکی به آبش. یکی به گله ، یکی به چوبدست گله. اربابان به غارت و آن دیگران به غارت شدن...

توری است تنیده در هم این زندگانی ، درویش!

کلیدر، ج اول ، ص 368