مثل همه ی نوجوون ها ، من هم در مقطعی از زندگی ام به دنبال پاسخی به سئوالهای اساسی ای بودم که بنظرم زندگی بدون اونها خیلی ناقص و خالی بود. مثل اینکه من کی هستم و قراره تو این دنیای ِ درندنشت چیکار بکنم.

بخاطر همین با خیلی ها بحث می کردم ، از مادر ِ تقریبا بیسوادم گرفته تا معلم ِ دینی ام که لیسانس فلسفه داشت و دست ِ بر قضا از اون معلم های گاگول نبود و حرفهای حسابی می زد.

همون موقع هم حرفهای بی منطق و مغالطات رو قبول نمی کردم ،انگار از اول یه استعداد ِ منطقی ِ عجیب در من نهادینه شده بود.

واکنش های طرف های بحثم به چند دسته ختم می شد:

یا مسخره می کردن و میگفتن بیخیال بابا دنیا رو عشقه . به این چیزا فکر نکن فیلسوف میشی. بیا بریم ورق بازی یادت بدیم رها بشی!

یا اصلا متوجه سئوالها نمی شدن و برای خودشون چرت و پرت می بافتن.

یا متوجه سئوال میشدن اما جواب هاشون چرت و پرت بود و هر چی هم بهشون حالی می کردی که این استدلالت غلطه قبول نمی کردن.

یا در حین ِ بحث احساساتی و عصبانی می شدن و اینی که خیلی منطقی استدلال هاشون رو رد می کردم رو شخصی تلقی می کردن.

و یا ...

خلاصه در خیلی از این بحث ها ، چیزی که من رو اذیت می کرد این بود که کسی بحثِ علمی و منطقی نمیکنه. فقط به فکر شخص ِ خودشون و اعتقادات خودشون بودن، مبادا که ضربه ای بهش بخوره (و چون اعتقاداتشون هم غالبا خیلی سست بنیاد بود ، خیلی زود جا می زدند)

بخاطر همین دیگه مدت هاست با کسی بحث نکردم و از بحث کردن حتی بر سر ِ چیزهای کوچیک طفره میرم ، و بنظرم اینکار کم کم به عقده ای شدنم منجر میشه. به اینکه انبوهی از سئوالها رو دارم و ترس از ابرازشون دارم. اینکه تفکرم می پوسد و کاری از دستم بر نمی آید.