سیراب از آزار پیوستۀ خود، گاهی آدم به این می رسد که از چیزی بگذرد. یا اینکه در این دم بگذرد. گونه ای آرامش در آن می جوید. بسا که این آرامجویی خود را به پای بزرگواری اش می گذراد. پیش خود، گذشت می کند. آنچه را که به انگیزه های ضروری طبع ِ خود و به منظور رهایی خود، انجام می دهد، گذشت نام می نهد. ناز ِ بلند همتی خود را دارد. به آسانی خود را فریب می دهد و کاری را که در نهایت ناتوانی و ناچاری نتوانسته به انجام برساند، ناچیز می شمارد. آن را ناهمسنگ خود وانمود می کند. خود را بیش از آن می شمارد. و در این رفتار فریبنده اش-که او به هیچ روی آن را غش دار نمی بیند- شکوه و فراز حس می کند. جایی در بلندی برای خود می سازد. سربلند و افراشته، شسته و پاک می نماید. از خواری خود زیجی می سازد؛ بی اعتنا بر آن همه حقارتی که بر او روا شده است. پاکی نفس می جوید.

پساپست 1: جلد یک و دوش تمام شد.